77

بانو چمدان میبندد و من اشک میریزم تو این خونه هر کجا که میرم یاد اون می افتم نمیدونم دوباره کی میشه که ببینمش حالم بدٍ خیلی بد..


آرامٍ جانم میرود..

76

اینروزها را دوست ندارم بانو جان قرار است برود و باز من میمانم و یک عالمه تنهایی حالم هیچ خوب نیست ولی سعی میکنم به رویه خودم نیارم..

75

من صادقترین و مهربونترین شوهر دنیا رو دارم :)

74

خیلی وقته اینحا ننوشتم  راستش نمیدونم از چی و از کجا بنویسم .. خب من وارد خانه ام شدم  یعنی در واقع خانه ایی که متعلق به یک مرد مجرد بود با همه شرایطش یک خانه ایی که باسلیقه یک مرد چیده شده بود و هیچی باهم جور نبود هیچ هماهنگی بین اسباب و اثاثیه خونه وجود نداشت و من تو همه این مدت داشتم این همه ناهماهنگی را یک جوری کنار هم میگذاشتم تا بشود ازش یک چیزی در آورد ..