گوشی را بر میدارم فقط صدای جیغ و هیا هوست که از اونور خط می آید دختر خاله ام زنگ زده میگوید همه اینجا دور هم جمع شده ایم و جایت را خالی کردیم تلفن دست به دست میشود و با همه حرف میزنم بعد میمانم با بغضی در گلو که دارد خفه ام میکند و اشکی که حلقه زده در چشمهایم بله غربت ، غربت که میگویند همین است حالا هر چقدر هم که خوشبخت و خوشحال باشی تو یه لحظه هایی حاضری هر چه داری را بدهی که فقط یک لحظه در آن جمع باشی خیلی دلتنگم خیلی:(
پ.ن1: بعد از اینکه بسیار گریسته بود ایکس اس لوس ،مهربان همسر آمد
همه غصه ها دود شد و رفت هوا :)
پ.ن2:جهت اینکه بنده ناراحت ارکیده نباشم این فلفی رو خریدن باز هم مهربان همسر:)