47

روزی صد دفعه عینه این ندید بدیدا عکسایه دو تائیمون رو نگاه میکنم و هر دفعه یه عالمه ذوق میکنم .. اگه هزار دفعه دیگه بدنیا بیام انتخابم همینه بدونه شک .. 

پ.ن:اینروزا تندتند آپ میکنم  دلم نمیاد ننویسم لحظه هایه خوبم رو وقتی ناراحت بودم اینجا ولو بودم دائم و دوستام غصه میخوردن برام ..الان که هپی ام دلم میخواد شریک شادیام باشین تک تکتون دوستتون دارم دوستایه مجازی گلم و برایه همتون از خدا طلب شادی و سلامتی میکنم .

46

اینکه کسی را داشته باشی که  بگوید نیمه گمشده اش هستی ..اینکه کسی را داشته باشی که  بگوید چون  کوچولوئی اندازه ات را دوست دارم.. اینکه کسی را داشته باشی که از وقتی میبنی اش تا لحظه ایی که ازش جدا میشوی یکسره  قربان صدقه ات میرود و دائم موهایت را میبوید و میبوسد ..یک عالمه حسهایه خوب در تنه  تنها و غربت زده ات جاری  میکند و میبرد آن غم تنهایی را با خودش انگار..

خدایا شکرت برایه داشتنش:)

پ.ن : راستی دوستایه گلم عیدتون مبارک

45

سرما خورده ام کلافه و دلتنگم به جز دلتنگی برای بانــــــو جان دلتنگی برایه کایند هم به احوالاتم اضافه شده است  همه هفته را به امید تعطیلات آخر هفته سر میکنم تا بشود ببینمش.. به ویکند که نزدیک میشویم کم کم بهانه گیر میشوم و کمی بد اخلاق دخترک چون کسی را اینجا ندارد خیلی زود دچار خلاء     (نمیدونم درست نوشتم یانه) عاطفی میشود و کم می آورد حالا هم که مریض شده است  یک عالمه ناز و اطوار دارد برایم..


پ.ن:این پست را ساعت 6 صبح گذاشتم

تب دارم و هذیان میگویم لابد..

پ.ن:دوستایه گلم ممنون از کامنتاتون

متاسفم که نمیتونم جوابتون رو بدم ولی خیلی

دوستتون دارم..



44

 خیلی ناراحتم قلبم فشرده شده برای هموطنام

تسلیت واژه کوچکی است برایه این مصیبت بزرگ!!

43

بدی ام اینست که وقتی خوشحالم هیچ حرفی برای گفتن ندارم همین که ناراحت میشوم میتوانم کرور کرور حرافی کنم خوشحالی ام از یک جنس خاصی است نمیدانم دقیقاً چطوری هیچ وصفی برایش ندارم دلم سرشار از یک حسه ناب است که دوست دارم هیچ وقت تمام نشود ،کم نشود، همینطور بماند ..دخترک  اینروزهایه درونم رویه  ابرها راه میرود  نرم و راحت و مخملی ..

خلاصه اینکه حالم خوب است خیلی خوب :)
 

برایٍ عشقم مادرم

میدانم خوشبختی  یا خوش شانسی اینروزهایم را مدیون چی هستم  اول  لطف خداست که به غریبی و تنهایی ام رحم میکند و بعد مطمئنم که دعاهایه بانـــــــــــــــــــو است که مثل عصای موسی معجزه میکند و هر کجا که باشم راه را برایم میگشاید .. اینکه بانـــــــــــــــــــو انقدر همیشه به من لطف داشته و دارد که میگوید تو دختر خوبی بودی برایم ازت راضی ام و فقط از خدا خوشبختی تو را میخواهم و بس..
 خب بانـــــــــــــــــــــــو تو نتیجه دعاهایت را گرفتی مردی که وارد زندگی ام شده همانی است که همیشه میخواستم مهربان و بی ریا مردی که مطمئنم دخترت را به اوج خوشبختی میرساند ..
بانــــــــــــــــــــــو تو اینجا نیستی.. تو این لحظه ها همراهم نیستی..

پ.ن: فکر میکنم اشکالو ترین عروسٍ دنیا هم باشم.. بی بانو

41

این کایند آدم جالبی است امروز با هم رفتیم یک فروشگاهی که مخصوص بچه هاست از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برایه بچه ها دارد .. با همه چیز بازی میکرد و هیجان زده میشد  ظاهرٍ یک مرد پخته را دارد ولی درونش پسر بچه پنج ساله ایی بیش نیست کلا من تایم فانی را  باهاش دارم و بهم خوش میگذرد وقتی با او هستم ..ولی هنوز نتوانسته تنهایی ام را پر کند  البته تمام سعی اش را میکند  ..میگوید رابطه ضعیفی  با مادرش دارد دقیقا برعکس من که خیلی بچه ننه ام سر ناهار تو رستوران حرف از بانو شد چشمام پر شد از اشک گریه ام گرفت ولی هی سقف را نگاه میکردم تا پلیک پلیک اشکم نریزد و صورتم شبیه نقاشی هایه کوبیسم نشود البته حال روحیه ام  خیلی بهتر از قبل است دیگر انقدر هم بیتابی نمیکنم انگار که زمان دارد تاثیرش را  میگذارد کم کم..


پ.ن:اومدم پست قبلم را یک انگولکی بکنم
که نمیدونم چرا پرید با تمام نظراتش متاسفم :(

40

با کایند جریان به خوبی پیش میرود خوب شد که پرونده اش را نبستم..

امروز ناهار بیرون بودیم و روز خوبی داشتم .. خب تقریبا همه اون ویژگیهایی که در یک مرد دوست دارم  را دارد  نمیخواهم زود قضاوت کنم تا این لحظه منظورم است.. مثلا خیلی خوب مراقبم هست دائم میپرسد که سردت نیست؟گرمت نیست؟ میخوای صندلیت رو اینطوری کنم میخوای بری اونجا بشینی یا اگه اینو دوست نداری...خلاصه اینکه حسابی لوسم میکندخیلی خوبه که آدم بی تفاوتی نیست و برایم احترام قائل است مثلاً اینکه یکبار تو حرفهایم گفته بودم دارک چاکلت دوست دارم و  اینکه یادش مانده و امروز برایم دارک چاکلت و گل آورده بود خب برایم ارزشمند است ..

یه چیز دیگه ایی که واقعا به چشمم می آید در مورد کایند اینست که خودٍ خودش است بدون فیلم، بدون سانسور .

39


کایند برعکس من که خیلی سریع تصمیم میگیرم خیلی کُند است و  استپ به استپ جلو میرود  کلاً یکی از بدیهایم  اینست که دوست دارم خیلی سریع به آخر  ماجرا برسم حالا هر چه میخواهد باشد مثلاً وقتی شروع به خواندن یک کتاب میکنم  هنوز چند صفحه از اولش را نخوانده میروم فصل آخر را میخوانم در مورد فیلم هم همینطورم  این عادت خیلی گند است میدانم و دارم رویٍ خودم کار میکنم که اینجوری نباشم و این البته شامل حال روابطم با آدمها هم میشود ..حالا هم حوصله ندارم بروم بیایم بعد از شش ماه به این نتیجه برسم که این آدم به درد من نمیخورد میدانم که اشتباه محض است پس تصمیم گرفتم که  فرصت بدهم به خودم به او ..

فکر میکنم با این طرز فکرم ساخته شدم برای ازدواجهای سنتی و عهد بوقی ..


پ.ن:دوستای گلم ممنون برای راهنماییهای پست76

38

در جریان آشنایی من که هستید با اون آقا(در اینجا کایند صدایش میکنیم)

قرار است که برویم و بیاییم ببینیم به درد همدیگه میخوریم یا نه ..

خب یه کمی سخت است ارتباطه اینجوری یا شاید من بلدش نیستم

چون من هیچوقت اینطوری وارد یک رابطه نشده بودم

از این دو ،دوتا چهار تائیها منظورم هست از اینهایی که منطقی است نه دلی و احساسی

البته کایند هم آدم خوبی است شرایط فراهم کردن یک زندگی را دارد و من را هم  زیاد میخنداند

خلاصه اینکه نمیدانم چیکار کنم..

میخواهم کمکم کنید به نظر شما بمانم و ادامه بدهم یا تمامش کنم برود پیٍ کارش؟



37

دو ماه دیگه عروسیه برادرم هست و من نمی توانم آنجا باشم .. نمیدونم شبی که عروسیش هست چه جوری اینجا سر خودم رو گرم کنم که غصه نخورم و گریه نکنم ..

وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره .. 


پ.ن:امروز اینجا بودم با دوستام دلم میخواهد

تو تمام لحظه هایم باشید ..

ادامه نوشته