23
و این خود آزاری کار هر روزمٍ:(
اینروزا دخترکی رو در آینه میبینم که با دخترک یک ماه پیش که نه حتی با دخترک دو هفته پیش خیلی فرق داره دخترکی که تو آینه میبینم انگار که بزرگ شده خیلی بزرگ.. سایزش هنوز ایکس اسمالٍ!! ولی روحش انگاری یه دفعه بزرگ شده دیگه زود چشماش بارونی نمیشه دیگه وقتی میخواد حرف بزنه بغض نمیکنه دیگه انگار باور کرده که تا زنده است باید زندگی کنه.. و لذت ببره از زندگیش چون مطمئنٍ خدا با لبخندش لبخند میزنه ..
یه دوستی دارم به نام ماریا اهل کلمبیاست و اونم اینجا درس میخونه یه روزی که خیلی ناراحت بودم بهم گفت تو برای یه دفعه بدنیا میای پس از زندگیت لذت ببر.. اون روز نفهمیدم چی میگه ولی الان معنی حرفش رو کاملاً میفهمم!
پ.ن:بلد نیستم عکس بذارم اینجا وگرنه عکسش رو براتون میذاشتم!
پ.ن: ممنون از دوستانی که راهنمایی ام کردند عکس پافی در ادامه مطلب میتونید ببینید!
مهناز جون و کلنل عزیز
پ.ن:نمیدونم چی شد که همه نظرات ناپدید شدند دوستان متاسفم!
نمیدونستم پوشیدنٍ لباس عروسی انقد هیجان انگیزه ..راستش چند روزیٍ که دنبالٍ لباس هستم برایٍ خانومٍ برادرم که قرارٍ تابستون جشن بگیرن اینجا برای رفتن به فروشگاه مخصوص لباسهایٍ عروس باید وقت قبلی داشته باشیم که بتونن بهمون سرویس بدن یعنی برای هر مشتری یکی هست که پیشنهاد میده در مورد مدل لباس و کمکت میکنه که انتخاب کنی و همینطور کمکت میکنه لباس رو بپوشی .. یعنی همین جوری شٍرتکی نمیشه بریم تو فروشگاهُ شروع کنیم به لباس پرو کردن .. خلاصه اینکه فردا ساعت 4 بهمون وقت دادن. ولی از اونجایی که من به هیچ عنوان آدم صبوری نیستم امروز یواشکی یه دونه پرو کردم واسه خودم لیلی لیلی کردم اومدم بیرون بعدشم انقد به وجد اومده بودم داشتم آهنگٍ عجب عروسٍ ملوسی برای خودم میخوندم خلاصه اینکه حسابی خجسته شده بودم ..
هیچوقت دلم نمیخواسته که جشن عروسی داشته باشم و بخوام لباس عروسی بپوشم ولی امروز نظرم عوض شد اینکارو میکنم چون فکر میکنم ازدواج مهمترین رویداد زندگی هر کسی میتونه باشه پس باید یه جوری ثبتش کرد !
چند روزیست که با ، بانو حرف نزده ام نه که نخواسته باشم نشده .. دلتنگش هستم .. ولی انگار دیگه میتونم این دوری رو تاب بیارم یا نمیدونم شاید هم پوستم کلفت شده !!
قبول کرده ام که زندگی همینه و دست از خودآزاری برداشته ام شاید هم موقتاً اینطوری شدم ولی فعلاً دارم از زندگی ام لذت میبرم ..
همیشه تو تابستونا وقتی ایران بودم تن میگرفتمُ برنزه میکردم ..اینجا هم دو هفته ایی میشه که با دوستم یا گاهی تنهایی تن میگیرم خوشرنگ شده ام و حالا میتونم از رنگهای تند استفاده کنم قشنگ دیده میشه رو پوستٍ برنزه! امسال هم رنگٍ نارنجی و سرخابی مد شده اینجا ...منم که میمیرم واسه رنگه نارنجی از رنگ وبلاگمم فکر کنم معلومٍ.. خلاصه اینکه غربتٍ من انقدم بد نیست که میگم !
همین چند لحظه پیش یه دونه از اون آهنگا رو گوش میدادم که بردم به یه روزی که خیلی دلتنگت بودم خیلی ، یه روزی که خیلی راه رفتم خیلی ، یه روزی که این آهنگ تو گوشم خیلی تکـــــــــــــــرار شد خیلی!
رضا صادقی - عادت
درست 9 ماه دیگر...
برمیگـــــــــــــــــــردم !
آمریکا کشوریٍ که تو مجبور میشی با دشمنت سر یه سفره بشینی الان میگم چرا ... تو کلاسمون یه دخترست که از عراق اومده اولش تا فهمیدم عراقیه ازش بدم اومد و تا اونجایی که میشد سعی میکردم نگاهم به نگاهش نیفته ولی یه روز تو قسمتی که برامون اٍسنک میزارن دیدمش.. روی میز فقط یه بسته چیپس مونده بود که همزمان دستمون بطرفش دراز شد ولی اون خیلی سریع دستش رو پس کشید که من چیپس رو بردارم .. منم بیتفاوت چیپسُ برداشتم اومدم سر کلاس ولی وقتی اومد تو کلاس حسٍ آدمهایٍ شرمنده رو داشتم اولین بار بود که به چشماش نگاه میکردم رنگه سبز چشماش و نگاهش هیچ رگه ایی از دشمنی توش نبود بعد به این فکر کردم که مگه جنگٍ ایران و عراق تقصیر منو اون بوده چرا من باید از این دختر متنفر باشم اگه قرار به تنفر باشه اونم باید همین حس رو در مورد من داشته باشه پس چرا نداره ...
الان اون دخترک چشم سبز عراقی یکی از بهترین دوستایٍ من شده !
در اینجا از هر وقتٍ دیگه ایی ایرانی ترم ..
قبل از اینکه بیام امریکا موهایم همیشه های لایت داشت حتی تا چند وقت بعد از اومدنم به اینجا .. ولی الان موهایم تیره ست .. آخه الان بیشتر از هر زمانی دلم میخواهد ایرانی باشم نه فقط در رابطه با موهایم کلاً ..هر کی ام که ازم میپرسه کجایی هستی با افتخار میگم ایــــــــــــــــــــرانی به خودم میبالم که یه ایرانی ام خوش به حالم که یه ایرانی ام یعنی خوش به حالٍ هممون !
امشب یه مهمونی ایرونی دعوت بودیم از اون مهمونی لوسا میانگین سن مهمونا رو هم میشد 50 به بالا تخمین زد انتهای کهریزک دیگه.. ولی از حق نگذریم همشون از من باحال تر بودن من توشون وصله ناجوری بودم پشیمون شدم از اینکه رفتم ولی یه جورایی مجبور بودم برم حالم خوش نیست هنوز مریض هستم و بی انرژی اونجا هم یهو میرفتم تو فکر یه غمٍ عجیبی همیشه رو دلم هست اینجا که باعث میشه تو اوج خوشی ام که باشم یهو حالم گرفته بشه و گریه ام بگیره انگار دچار یه جور ناراحتی روحی یا یه چیزی شبیه به این شده ام خلاصه اینکه کلاً من اسطوره بی ثباتی ام وسطه مهمونی پنچ مین شاد بودم چهل و پنج مین غمگین ..
هر کاری میکنم حالم بهتر نمیشه هیچ جوری نمیتونم سر دلم شیره بمالم باید خیلی فکر کنم باید بتونم تصمیم بگیرم یه تصمیمی که بعدش جایی برای پشیمونی نباشه !
من خیلی وقته که وبلاگ میخونم ولی هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بخوام وبلاگ داشته باشم آخه من نه اهلٍ کتاب خوندنم نه اینکه نوشتن بلدم نه آدم فرهیخته ایی هستم !!
وقتی ایران بودم.. یعنی زمانی که نه تنها بودم نه غمگین یه جایی خوندم که آدما وقتی خیلی غمگین یا تنها میشن میان وبلاگ میزنن فکر میکنم این حرف درسته .. چون منم این وبُ یه روزی که خیلی غمگینُ و تنها بودم درست کردم حالام از تنهایی همش این تو وول میخورم .. امروز از صبح تا الان نتونسته بودم بیام درشُ باز کنم یه جور بدی بود حالم .. کلاً من آدم داغونی ام به همه چی خیلی زود عادت میکنم و این اصلاً خوب نیست .. در کل حس تطبیقٍ شرایطم در حدٍ مرغٍ و حسٍ عادت کردنم حالا فرق نمیکنه به هر چی در حدٍ کورکودیل...
شاید اگر به جای این بیمارستان در امریکا در یک بیمارستان در کشور خودم در شهر خودم بودم شاید اگر به جای این پرستار چشم تنگ چینی یک پرستار ایرانی دستم را گرفته بود شاید اگر به جای تنها دوستم مادرم پشتٍ در اتاق عمل بود من الان انقدر ساکت از درد به خودم نمیپیچیدم و انقدر مظلومانه درد را تحمل نمیکردم شاید با کمی فریاد تحمل درد راحت تر باشد ... فقط شایــــــــــــــــد و اگـــــــــــــــــــــر!!
پ.ن:خب در اینکه من زیادی لوسم هیچ شکی نیست از حق نگذریم از هر چی که بشه ایراد گرفت از رفتار امریکایی ها حالا فرقی نمیکند در هر جایی که سرُ و کارت باهاشون بیفته هیچ ایرادی نمیشه گرفت.
مهم نیست که انقدر تنهام ، مهم نیست دلتنگم ، مهم نیست کار ندارم پول ندارم، همین که تو نشونم دادی معجزه وجود داره همین که تو نشونم دادی دستت رو از پشتم بر نمیداری همین که الان تو آغوشت هستم برام بسٍ .. بقیه اش درست میشه شک ندارم!
انگار باید اینروزها را میگذرندام تا برسم به اینکه دردهایی بالاتر از دوریُ و غربت هم هست باید میرسیدم به اینکه ناشکر نباشم و قدر لحظه هایم را بدانم این سیلی برایم خیلی دردناک بود ولی از خواب بیدارم کرد الان حسٍ آدمی را دارم که خداوند یک بار دیگر شانس زندگی کردن را به او داده است..
خوشحالم ؟ آره از اون خوشحالیهایٍ زیرپوستیُ با دوام که شیرینی خوشحالی اش تا چند وقت در وجودت میماند.
من پوست انداختم تو این چند روز فکر کردم خیلی فکر کردم ..از ریزُ درشت به کارهایی که کرده بودم ..گریه کردم خیلی گریه کردم از ته قلبم پشیمون شدم خیلی پشیمون .. ولی حالا خوبم خیلی خوبم ! انگار xs دیگری از من بیرون آمده مثل زنی میمانم که بعداز زائیدن همه گناهانش پاک شده است دقیقاً همان حس را دارم شاید گاهی لازم است در زندگی به همچین نقطه ایی برسیم.
تو خانواده ما همیشه دموکراسی برقرار بوده و هست و نتیجه اش من شدم کسی که اعتقاداتش فقط به خدا محدود میشودُ بس ..و برادرم که اعتقادات مذهبی اش خیلی پر رنگ است البته فقط برایٍ خودش هیچ وقت کاری به کارٍ آدمهای دیگر نداشته و ندارد چند وقت پیش حالم خیلی بد بود زنگ زدم که باهاش حرف بزنم تا شاید او بتواند والدینمان را ،راضی کند به برگشتنم که آخر حرفاش بهم میگه هیچکس به جز خودت نمیتونه کمکت کنه فکر اینجا اومدن رو از سرت بنداز بیرون که هیچ خبری نیست ! یه کلابی برو یه دیسکویی بزن به بدن یه گیلاس به سلامتی من بزن خلاصه خودت رو از این حالُ و هوا در بیار.. برادرٍ داریم ما؟
چند لحظه پیش با ،بانو حرف میزدم مادرم ..گفت که ناهار زرشک پلو با مرغ داریم .. گفتم دلم برایٍ دست پختت تنگ شده گفت هر وقت میخواهیم غذا بخوریم تعارف میکنیم به عکست گریه ام گرفت قطع کردم .. دوباره زنگ زدم گفتم که شارجم تموم شد باورش شد همیشه باورم میکند حتی اگر دروغ بگویم .. خواهش میکنم قدر مادرهایتان بانوها را بدانید نه به خاطرٍ دخترکی که خیلی دلش برای آغوش مادرش تنگ شده است و هیچ کاری نمیتواند بکند به خاطرٍ خودتان!
تابستونٍ اینجا خیلی فرق داره با تابستونایه تهران ..تابستون اینجا با لباسایه رنگی رنگی شروع میشه و پوستایٍ برنزه شده، تابستونایٍ اینجا خیلی گرم نیست آدما کلافه و عصبی نیستن کسی کاری به رنگٍ لباست یا کوتاهیُ بلندیش نداره تابستونایٍ اینجا تو آزادی هر چیزی که دوست داری بپوشی یا حتی نپوشی .. ولی با این همه من دوست دارم تابستون تو ایران و صد البته در تهران باشم مانتویٍ سفید بپوشمُ آستینامُ بزنم بالا ، یه شالٍ خوشگلٍ نصفه نیمه سرم باشه و با دیدن گشت تنم بلرزه ..
بعد از ظهرش با دوستام برم فشم قلیون بکشمُ دودش رو حلقه کنم و از لا به لایه دود پسرٍ تختٍ بغلیُ دید بزنم ...