این کایند آدم جالبی است امروز با هم رفتیم یک فروشگاهی که مخصوص بچه هاست از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برایه بچه ها دارد .. با همه چیز بازی میکرد و هیجان زده میشد  ظاهرٍ یک مرد پخته را دارد ولی درونش پسر بچه پنج ساله ایی بیش نیست کلا من تایم فانی را  باهاش دارم و بهم خوش میگذرد وقتی با او هستم ..ولی هنوز نتوانسته تنهایی ام را پر کند  البته تمام سعی اش را میکند  ..میگوید رابطه ضعیفی  با مادرش دارد دقیقا برعکس من که خیلی بچه ننه ام سر ناهار تو رستوران حرف از بانو شد چشمام پر شد از اشک گریه ام گرفت ولی هی سقف را نگاه میکردم تا پلیک پلیک اشکم نریزد و صورتم شبیه نقاشی هایه کوبیسم نشود البته حال روحیه ام  خیلی بهتر از قبل است دیگر انقدر هم بیتابی نمیکنم انگار که زمان دارد تاثیرش را  میگذارد کم کم..


پ.ن:اومدم پست قبلم را یک انگولکی بکنم
که نمیدونم چرا پرید با تمام نظراتش متاسفم :(