67
وقتی توی فرودگاه منتظر بانو بودم از همه دیرتر اومد بیرون چون با ولیچر بود و من قلبم دیگه تو حلقم داشت میزد و قفسه سینم درد گرفته بود از شدت استرس وای باورم نمیشد .. مادرم بود همون نصفه ایی که از من جا مونده بود آره خودش بود .. وای خدایا هیچکس رو بی مادر نکن تو رو به بزرگیت این کارو با هیچ بچه ایی نکن ..
و اما الان بانو جان کنارم خوابیده و من نفس هاشُ میشنوم و مست میشوم از عطر تنش خدایا عاشقانه دوستت دارم برایه اینکه یک بار دیگه مهربونیت رو به من نشون دادی.
+ نوشته شده در 2012/10/26 ساعت توسط xs
|