اینروزها آرومم خیلی آروم .. بانو اینجاست و من گاهی باورم نمیشود که اینجا حضور دارد فکر میکنم دارم خواب میبینم که با من حرف میزند، دستم را میگیرد، برایم مادری میکند باز هم نگران است که سرما نخورم فشارم پایین نیاید، لبهایم سفید نشود، رنگم نپرد؛ دقیقه به دقیقه حال جسمی ام را چک میکند کارهایی که وقتی ایران بودم میکرد و باعث اعصاب خوردی ام میشد ولی الان سرشار از یک حس ناب میشوم که هیچ توضیحی برایش ندارم فقط بغلش میکنم آرام در گوشش میگویم بی مادری خیلی سخت است خیلی ..از اون طرف هم دچار یک حسه دیگری هستم که مربوط به مرد خوبم میشود انگار کم کم یک جورایی او  در این حس با مادرم یک وجهه اشتراکی پیدا میکند انگار او هم حالا سهمی دارد از حس من به خودش از وابستگی ام..دلم بیشتر از قبل برایش تنگ میشود و بیشتر بیقرارش میشوم..

"اینروزها را خیلی دوست دارم "