55

وقتی نگران بانــــــــــو جان بودم و نتیجه کارش اینکه بهش ویزا میدهند یا نه.. حالم خوب نبود استرس زیادی داشتم و از اونجایی که اشکم در مَشکم هست فرتی میزدم زیر گریه ولی کایند با حرفاش آرومم میکرد و راههایٍ دیگه ایی  رو پیشنهاد میکرد در صورت ویزا نگرفتن بانو جان که ذهنم مشغول فکر کردن به اونها میشد و راحتر لحظات رو تحمل میکردم ..

کلاً مردها آرمش دهنده هایٍ خوبی میتوانند باشند البته اگر  بخواهند .. 

:)

پ.ن:اینم عکس لاکهای دخترک

ادامه نوشته

54

بانــــــــــــــو جانم ویزا گرفت و من از شادی در پوستم نمیگنجم ..

"خــــــــــــــــــــدایا شکرت"


پ.ن1: دیروز یکی از روزهایٍ سخته زندگی ام بود هیچی بیشتر از استرس و انتظار آزارم نمیدهد تا بانو برود و بیاید پوستم کنده شد و امروز برمی گردد ایران تا دو هفته دیگر عروسیٍ برادرم است کارهایش را میکند می آید پیشم .. خلاصه اینکه من هر سال تو ماهی که متولد شده ام یه هدیه از خدایم میگیرم که امسال بهترینش را بهم داد.

پ.ن2:دوستایه گلم از همتووووون ممنونم و خیلی دوستتوووون دارم که تو همه لحظه هایم با من هستید:)

53

بانــــــــــــو جانم الان دبی است فردا اینترویو دارد و من اینجا دارم از استرس میمیرم 

اگر ویزا بگیرد می آید پیشم

خدایا تو که هیچوقت تنهایم نمی زاری

کمک کن تا بانــــــــــــو را یکبار دیگر ببویم و ببوسم ..



52

کم کم داشتم به این رابطه شک میکردم(مزاح بود) که خدا رو شکر برطرف شد ما هم مثلٍ همه آدمهایٍ دیگه اختلاف نظر  داریم و امروز هم اولیش رو تجربه کردیم ..

یه کمی تو قیافه و اخم.. و بعدش معذرت خواهی دو طرفه و  هی قربون صدقه و ببخشید از این حرفا تا شب.. خب همیشه هم قرار نیست همه چی  برامون گل و بلبل باشه ما دو تا آدم هستیم با یک عالمه تفاوت ربات نیستیم که واسه هم برنامه ریزی شده باشیم خلاصه اینم از ماجرای امروز ما ..

پ.ن:میخواستم عکس بذارم ولی هر کاری کردم نشد:(

بله شد اینجا بودیم امروز جاتون خالی :)

پست داغونی شد میدونم ولی سردرد داشتم فقط نوشتم که یادم نره..

ادامه نوشته

51

وقتی تمام شب بیدار باشی و خوابت نبره تا 5 صبح نتیجه میشه این..

:)

ادامه نوشته

50

یک مسئله ایی ذهنم را درگیر خودش کرده  اینروزها اینکه من هنوز به کایند نگفته ام که وبلاگ دارم یعنی اصلاً نمیدونم باید بهش بگم یا نه؟
 خب یه کمی خجالت میکشم ..شاید از اینکه بیاید و اراجیف مرا بخواند نمیدانم خیلی گیج شده ام و نمیتوانم درست تصمیم بگیرم میخواهم که شما کمکم کنید.


پ.ن:اول بگم خیلی ممنونم که کمکم کردید
و نتیجه اینکه نگم و اینجا رو همینطوری نگه دارم :)

49

قبلاً گفته ام وقتی نمی آیم و نمی نویسم دلیلش چیست و اینکه هر بار بیایم بگویم اُه یه عالمه هپی ام و این حرفا خیلی تکراری است ولی خب هستم و نوشتنم هم نمی آید ..

امروز یک روز خوب دیگر داشتم با کسی که  تحته هر شرایطی مهربان و صبور است  حتی وقتی دخترک خوابالو و بداخلاق و حسود میشود .. با کسی که نمیگذارد آب در دل دخترک لوس تکان بخورد :)

پ.ن:عکس اطراف خونمون :)

اینم عکس از ریختن کافی رویٍ زمین توسط ما:)

ادامه نوشته

11/11/2011

  11عدد جادوئی زندگی من هستش برای شما کدام عدد؟

:) :)

47

روزی صد دفعه عینه این ندید بدیدا عکسایه دو تائیمون رو نگاه میکنم و هر دفعه یه عالمه ذوق میکنم .. اگه هزار دفعه دیگه بدنیا بیام انتخابم همینه بدونه شک .. 

پ.ن:اینروزا تندتند آپ میکنم  دلم نمیاد ننویسم لحظه هایه خوبم رو وقتی ناراحت بودم اینجا ولو بودم دائم و دوستام غصه میخوردن برام ..الان که هپی ام دلم میخواد شریک شادیام باشین تک تکتون دوستتون دارم دوستایه مجازی گلم و برایه همتون از خدا طلب شادی و سلامتی میکنم .

46

اینکه کسی را داشته باشی که  بگوید نیمه گمشده اش هستی ..اینکه کسی را داشته باشی که  بگوید چون  کوچولوئی اندازه ات را دوست دارم.. اینکه کسی را داشته باشی که از وقتی میبنی اش تا لحظه ایی که ازش جدا میشوی یکسره  قربان صدقه ات میرود و دائم موهایت را میبوید و میبوسد ..یک عالمه حسهایه خوب در تنه  تنها و غربت زده ات جاری  میکند و میبرد آن غم تنهایی را با خودش انگار..

خدایا شکرت برایه داشتنش:)

پ.ن : راستی دوستایه گلم عیدتون مبارک

45

سرما خورده ام کلافه و دلتنگم به جز دلتنگی برای بانــــــو جان دلتنگی برایه کایند هم به احوالاتم اضافه شده است  همه هفته را به امید تعطیلات آخر هفته سر میکنم تا بشود ببینمش.. به ویکند که نزدیک میشویم کم کم بهانه گیر میشوم و کمی بد اخلاق دخترک چون کسی را اینجا ندارد خیلی زود دچار خلاء     (نمیدونم درست نوشتم یانه) عاطفی میشود و کم می آورد حالا هم که مریض شده است  یک عالمه ناز و اطوار دارد برایم..


پ.ن:این پست را ساعت 6 صبح گذاشتم

تب دارم و هذیان میگویم لابد..

پ.ن:دوستایه گلم ممنون از کامنتاتون

متاسفم که نمیتونم جوابتون رو بدم ولی خیلی

دوستتون دارم..



44

 خیلی ناراحتم قلبم فشرده شده برای هموطنام

تسلیت واژه کوچکی است برایه این مصیبت بزرگ!!

43

بدی ام اینست که وقتی خوشحالم هیچ حرفی برای گفتن ندارم همین که ناراحت میشوم میتوانم کرور کرور حرافی کنم خوشحالی ام از یک جنس خاصی است نمیدانم دقیقاً چطوری هیچ وصفی برایش ندارم دلم سرشار از یک حسه ناب است که دوست دارم هیچ وقت تمام نشود ،کم نشود، همینطور بماند ..دخترک  اینروزهایه درونم رویه  ابرها راه میرود  نرم و راحت و مخملی ..

خلاصه اینکه حالم خوب است خیلی خوب :)
 

برایٍ عشقم مادرم

میدانم خوشبختی  یا خوش شانسی اینروزهایم را مدیون چی هستم  اول  لطف خداست که به غریبی و تنهایی ام رحم میکند و بعد مطمئنم که دعاهایه بانـــــــــــــــــــو است که مثل عصای موسی معجزه میکند و هر کجا که باشم راه را برایم میگشاید .. اینکه بانـــــــــــــــــــو انقدر همیشه به من لطف داشته و دارد که میگوید تو دختر خوبی بودی برایم ازت راضی ام و فقط از خدا خوشبختی تو را میخواهم و بس..
 خب بانـــــــــــــــــــــــو تو نتیجه دعاهایت را گرفتی مردی که وارد زندگی ام شده همانی است که همیشه میخواستم مهربان و بی ریا مردی که مطمئنم دخترت را به اوج خوشبختی میرساند ..
بانــــــــــــــــــــــو تو اینجا نیستی.. تو این لحظه ها همراهم نیستی..

پ.ن: فکر میکنم اشکالو ترین عروسٍ دنیا هم باشم.. بی بانو

41

این کایند آدم جالبی است امروز با هم رفتیم یک فروشگاهی که مخصوص بچه هاست از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برایه بچه ها دارد .. با همه چیز بازی میکرد و هیجان زده میشد  ظاهرٍ یک مرد پخته را دارد ولی درونش پسر بچه پنج ساله ایی بیش نیست کلا من تایم فانی را  باهاش دارم و بهم خوش میگذرد وقتی با او هستم ..ولی هنوز نتوانسته تنهایی ام را پر کند  البته تمام سعی اش را میکند  ..میگوید رابطه ضعیفی  با مادرش دارد دقیقا برعکس من که خیلی بچه ننه ام سر ناهار تو رستوران حرف از بانو شد چشمام پر شد از اشک گریه ام گرفت ولی هی سقف را نگاه میکردم تا پلیک پلیک اشکم نریزد و صورتم شبیه نقاشی هایه کوبیسم نشود البته حال روحیه ام  خیلی بهتر از قبل است دیگر انقدر هم بیتابی نمیکنم انگار که زمان دارد تاثیرش را  میگذارد کم کم..


پ.ن:اومدم پست قبلم را یک انگولکی بکنم
که نمیدونم چرا پرید با تمام نظراتش متاسفم :(

40

با کایند جریان به خوبی پیش میرود خوب شد که پرونده اش را نبستم..

امروز ناهار بیرون بودیم و روز خوبی داشتم .. خب تقریبا همه اون ویژگیهایی که در یک مرد دوست دارم  را دارد  نمیخواهم زود قضاوت کنم تا این لحظه منظورم است.. مثلا خیلی خوب مراقبم هست دائم میپرسد که سردت نیست؟گرمت نیست؟ میخوای صندلیت رو اینطوری کنم میخوای بری اونجا بشینی یا اگه اینو دوست نداری...خلاصه اینکه حسابی لوسم میکندخیلی خوبه که آدم بی تفاوتی نیست و برایم احترام قائل است مثلاً اینکه یکبار تو حرفهایم گفته بودم دارک چاکلت دوست دارم و  اینکه یادش مانده و امروز برایم دارک چاکلت و گل آورده بود خب برایم ارزشمند است ..

یه چیز دیگه ایی که واقعا به چشمم می آید در مورد کایند اینست که خودٍ خودش است بدون فیلم، بدون سانسور .

39


کایند برعکس من که خیلی سریع تصمیم میگیرم خیلی کُند است و  استپ به استپ جلو میرود  کلاً یکی از بدیهایم  اینست که دوست دارم خیلی سریع به آخر  ماجرا برسم حالا هر چه میخواهد باشد مثلاً وقتی شروع به خواندن یک کتاب میکنم  هنوز چند صفحه از اولش را نخوانده میروم فصل آخر را میخوانم در مورد فیلم هم همینطورم  این عادت خیلی گند است میدانم و دارم رویٍ خودم کار میکنم که اینجوری نباشم و این البته شامل حال روابطم با آدمها هم میشود ..حالا هم حوصله ندارم بروم بیایم بعد از شش ماه به این نتیجه برسم که این آدم به درد من نمیخورد میدانم که اشتباه محض است پس تصمیم گرفتم که  فرصت بدهم به خودم به او ..

فکر میکنم با این طرز فکرم ساخته شدم برای ازدواجهای سنتی و عهد بوقی ..


پ.ن:دوستای گلم ممنون برای راهنماییهای پست76

38

در جریان آشنایی من که هستید با اون آقا(در اینجا کایند صدایش میکنیم)

قرار است که برویم و بیاییم ببینیم به درد همدیگه میخوریم یا نه ..

خب یه کمی سخت است ارتباطه اینجوری یا شاید من بلدش نیستم

چون من هیچوقت اینطوری وارد یک رابطه نشده بودم

از این دو ،دوتا چهار تائیها منظورم هست از اینهایی که منطقی است نه دلی و احساسی

البته کایند هم آدم خوبی است شرایط فراهم کردن یک زندگی را دارد و من را هم  زیاد میخنداند

خلاصه اینکه نمیدانم چیکار کنم..

میخواهم کمکم کنید به نظر شما بمانم و ادامه بدهم یا تمامش کنم برود پیٍ کارش؟



37

دو ماه دیگه عروسیه برادرم هست و من نمی توانم آنجا باشم .. نمیدونم شبی که عروسیش هست چه جوری اینجا سر خودم رو گرم کنم که غصه نخورم و گریه نکنم ..

وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره .. 


پ.ن:امروز اینجا بودم با دوستام دلم میخواهد

تو تمام لحظه هایم باشید ..

ادامه نوشته

36

گفته بودم قبلاً که یک قسمت از من آدم بسیار بدی است یک شیطان تمام عیار است گفته بودم ..دسته گل جدیدی که امشب به آب دادم این بود :

من امشب دل یک مرد راشکستم .. خیلی شبیه ایرانیها بود یا شاید چون شبیه به بقیه هموطناش که در کشورما زندگی میکنند نبود من فکر کردم ایرانیه چشمایه درشتی داشت با موهای مجعد و قد بلند از من پرسید که ایرانی هستی گفتم بله و شما ؟ گفت من افغانم.. بدون اینکه بخوام فکر کنم که جواب دیگه ایی بدم صورتم رو برگردوندم و به راهم ادامه دادم وقتی فهمیدم کارم خیلی زشت بود برگشتم به عقب هر کجا که نگاه کردم نبود ..

یک لحظه نمیتونم کار بدی که کردم رو فراموش کنم ... اگر  یک امریکایی با من این رفتار را میکرد وقتی که میفهمید ایرانی ام من چیکار میکردم ؟

پ.ن: خدایا منو ببخش :(

پ.ن:ما ایرانیها بدون اینکه بدونیم خیلی

نژاد پرستیم ..

35

همه چی به نظر آرومه ولی من چرا خوشحال نیستم ..

اینجا یعنی در غربت هیچوقت از ته دل نمیتوانی شاد باشی یعنی هستیا.. ولی تو یه نقطه از قلبت همیشه یه جایی هست که سوگوارٍ.. انگار یه غصه دائمی داری که با هیچی رفع نمیشه ..  یه بغض عجیبی همیشه گره خورده تو گلوت و چشمات همیشه نمٍ اشک داره و منتظر بهونه..

بعضی وقتا زل میزنم به یه نقطه و فکر میکنم خدایا من چطور تونستم زنده بمونم و دووم بیارم من یک دفعه مادرم پدرم ،برادرم،دوستانم،اتاقم شهرم ،کشورم را از دست دادم پس چرا هنوز نفس میکشم ؟


پ.ن:این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست.. 
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

34

خیلی خسته ام ولی باید مینوشتم

رفتم و شروع شد داستانمان..

جان XS بیایید هدفهایتان را بنویسید خیلی شفاف !

باور کنید میشود شک نکنید :)


 

33

فردا شاید روزٍ مهمی باشد شاید هم نه ..

فردا شاید نیمه گم شده ام را پیدا کنم شاید هم نه ..

کلٍ داستان از  شبی شروع شد ..

که دُمی به خمره زده بود  دخترک!

از یک شبی که خیلی تنها بود

از یک شبی که خیلی اشک ریخته بود

و فردا شاید آغاز یا پایان داستانمان باشد !!

32

دلم خیلی گرفته ..

شاید هم تنگ شده نمیدونم !



پ.ن: از بیحوصلگی کز کرده ام لب استخر

اینم عکس پاهایٍ XS در آب


ادامه نوشته

31

نمیدونم پوستم کلفت شده یا چه .. دیگه خیلی سخت  گریه ام میگیرد تا همین یکماه پیش مثلاً اگر یکی بهم میگفت از اینجا پاشو بشین اونجا پٍقی میزدم زیر گریه .. ولی چند وقت است مسخ شده ام انگار نه چیزی شادم میکند نه غمگین  دنیا به هیچ جایم نیست اصلاً یه جورایی خنثی ام آره این تعبیر درستری است برایٍ حسی که دارم و به شکلٍ بسیار بسیار احمقانه ایی امیدوارم به اینکه همه چیز درست میشود مثلاً امیدوارم که یک کار خوب پیدا میکنم ، یا  به بانو ویزا میدهند می آید به دیدنم ، یا اینکه همون مردک 40 ساله از یک گوری پیدایش میشود می آید حالا با اسب سفید نه یه کره خرٍ سفید مرا میبرد با خودش به بیقوله ایی که دارد یا ندارد چه میدانم رٍنت کرده است..

خلاصه با یک حسٍ خنثی که هیچ دوستش ندارم به زندگی ام ادامه میدهم ببینم چه میشود.


30

تا قبل از اومدنم به امریکا تقریباً با هیچکدوم از اقوامم رابطه ایی نداشتم فقط با خاله ، عمه، دایی که اونم سالی یه بار عید توفیقٍ اجباری نصیبم میشد بقیه شونم که هر دو سه سال یکبار تو عروسی یا نامزدی یا یه چیزی تو این مایه ها میدیدمشون ..با مراسمٍ ختم هم که کلاً بیگانه ام هیچوقت نمیرفتم .. نه اینکه منزوی باشم نه من دوستام رو داشتمُ با اونا سرم گرم بود .. حالا هر دفعه که بانو زنگ میزنه میگه مثلاً فلانی یا بهمانی شماره تلفنت رو میخواد بدم؟ میگم اون که ایران بودم سایه منو با خمپاره میزد حالا میخواد واسه چی به من زنگ بزنه نه نمیخوام شماره بدی .. دوباره امروز گفت و دیدم بهتره خودم تماس بگیرم زنگ زدم سر اینکه کی حرف بزنه زودتر تو خونشون دعوا شده بود حتماً شنیدین اینو که  میخوای عزیز بشی یا دور شو یا بمیر شده داستانٍ من!


پ .ن :دیروز 4th of july بود با دوستام رفتیم اینجا

اونجایی که درخت هست لبٍ ساحلٍ و دومی

عکس رستورانی که شام خوردیم


ادامه نوشته

29

وقتی همه درها یکی پس از دیگری  به رویم باز میشود ..

وقتی پله ها را یکی پس از دیگری بالا میروم

میدانم که لطفٍ توست که شامل حالم میشود هر دَم

خدایٍ مهربونم!!!


پ.ن:امروز به xs میبالم :)

28

الان داشتم پست یکی از دوستان رو میخوندم که در مورد قهر و آشتیش با بوی فرندش نوشته بود یهو انقدر دلم قهر و آشتی خواست .. اصلاً انقد دلم یه بوی فرند ایرونی خواست از اونا که هی گیر میدن کجایی؟ با کی رفتی؟ داری چیکار میکنی ؟یا گوشی رو بده به فلانی ببینم یقه ات  باز نیست ؟ خب لا مصب از خودم بپرس .. نه گوشی رو بده ..از اونایی که هی تکست میزنن رسیدی ؟هر وقت رسیدی بگو ..از اونایی که از نوک کله ات تا نوک پات قربون صدقه ات میرن از اونایی که یهویی شب میان تو کوچتون تکست میکنن سرتُ از پنجره بیار بیرون ..

شاید الان به من بخندین یا بگین این ایکس اسمال هم عجب خلیه ولی اگه شما هم بعد از داشتن یه بوی فرندٍ اینجوری اومده بودین یه جایی که هیشکی نمیپرسه خرت به چند مَن الان یه همیچین چیزایی دلتون میخواست والا..

 

نمیتونم دورت کنم لحظه ایی از تو رویاهام

تو مثل خالکوبی شدی تو تک تکٍ خاطرهام



27

دوستان جاتون خالی امشب با دوستم پیتزا درست کردیم پیتزا بادمجون خیلی خوشمزه بود میتونید امتحان کنید..

طرز تهیه پیتزا بادمجووووون جون :)

مواد لازم:هاها خنده ام میگیرد

1.پیاز اسپانیایی (قرمز خودمون)  2.فلفل دلمه ای 3.قارچ  4.بادمجون که از قبل سرخ شده و روغنش گرفته شده باشد 5.پنیر 6 .تو می تو سس (کچاب خودمون) 7.پودر اریگانو و ریحون

اول سس رو ،روی خمیرمون میمالیم و پودر اریگانو و ریحون رو می پاچیم روش  بعد پیاز رو که ریز خرد کرده ایم روی سطح خمیر پخش میکنیم بعدش قارچ،فلفل دلمه ایی رو میریزیم و بعد بادمجونها را که قبلاً سرخ کردیم رویش میچینیم و میگذاریم داخل فری که از قبل گرم کرده ایم به مدت 5 دقیقه .. بعد از چک کردنشون اگه آماده بود پنیر رو میریزیم روش و دوباره میزاریم تو فر به مدت 2 دقیقه حالا پیتزای خوشمزه شما آماده است :)نوش جان!


ادامه نوشته

26

دلم یه کسی را میخواهد دقیقاً با این شرایطی که مینویسم :

1:سن حدود 40 سال حالا اگه یکی دو سال بالا و پایین باشد هم اشکالی ندارد.

2:موهایش حتماً جوگندمی باشد.

3:وقتی میخندد رو لپش چال بشود و لبهایش هم گوشتالو باشد لطفاً.

4:تحصیل کرده هم نبود مهم نیست با شخصیت باشد کافی است .

5:قدش متوسط باشد لاغر هم نباشد مردٍ لاغر دوست ندارم.

6:شانه هایش پهن باشد جایی برای اینکه بشود بهش تکیه کرد

 شانه هایش خیلی مهم است .. خیلی!!

7:تُن صدایش  آروم باشد ولی لحنش محکم و مردانه.

8:آه فراموش کردم قلبش .. قلبش بزرگ باشد و مهربان خیلی انقد که

بچه بازیهایم را طاقت بیاورد ..

من مینویسم و مطمئنم که پیدایش میشود ..


پ.ن:خیلی کامل ننوشتم بیشتر از اینهاست

xs انقدرم کم توقع نیست خواسته هایش از حوصله جمع خارج است!